میگم...

بهش میگم :برو

میگه: فراره

میگم: موندن حماقته

میگه: نه اعتقاده

میگم: یازده سال کم نیست

میگه:تموم میشه

میگم:عمرته ها

میگه:حقه

میگم:به همون خدایی که می پرستی حق نیست

میگه:راست میگی

میگم:بچت الان ٨ سالشه اون موقع ١٩ سال

تنش میلرزه

میگم :به خدا اعتقاد رو تو آزادی میشه گسترش داد

سرشو میندازه پایین

میگم:اینا هیچی حالیشون نیستا

میگه:راست میگی

میگم :اینا یه مشت وحشی از خدا بی خبرن

میگم:اینا اعتقادشون سر دین و ایمون و خدا نیست

میگم: اینا دروغ و تزویر و ظلم و جرم و جنایت تو خونشونه

میگم:اینا یه مشت عوضین

میگم: دین اینا پول و قدرت و جاه و مقامه

میگم:اینا به خدا اعتقاد ندارن

میگم:یه روز سیاه پوشیدنت تو عاشورا میرزه به چهل روز عزاداری اینا

میگم:اینا ناموس سرشون نمیشه

میگم :اینا آزادی سرشون نمیشه

میگم:اینا هیچی سرشون نمیشه

میگم:........................

میگه :باید بمونم

میگم: گناهت چیه میدونی؟

میگه: ندارم

میگم: جرمت چیه میدونی؟

میگه: تهمت و بهتونه

میگم:عدالت کو؟

میگه :نمیبینم

میگم:کاری بکن

میگه:نمینونم

میگم:یازده سال کم نیستا

میگه: میدونم

میگم: خونواده ات

میگه:میسپرم به خدا

میگم :خدا خودش سپرده بود به تو

................

هیچی نمیگه

فقط زیر لب زمزمه میکنه

اعتقاد

اعتقاد

اعتقاد

/ 3 نظر / 16 بازدید
سلام

سلام نمیدوونم داشتم چی سرچ میکردم ، با وبلاگ تو آشنا شدم متعجب شدم ! پس اینا چین نوشتی ؟؟ من که حقیقتشو بخوای چیزی سر در نیووردم

آرش بهمند

سلام‘ وبلاگت خیلی خیلی زیباست! نوشته هات فوق العاده است. تا حالا جرا اینجا رو کشف نکرده بودم؟

علي

چه ديالوگ آشنا و تلخي. من كم و بيش جاي تو بودم هادي جان در ديالوگ مشابهي كه خيلي ازش نمي‌گذرد...چه بگويم كه طرف را هم خوب ميفهمم