مثل يك ...

 
ابا
نویسنده : هادی حداد - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩
 

سایه ای را در انحنای سایه من پایمال می کنی و هیچ به آن نمی اندیشی که که بوده ایم و که هستیم و که خواهیم بود در انتظار فردایی زود گذر هستی که به ناگاه بیاید و برود و فقط رد پایی از خود در کشاکش درد این روزگاران غریب به جای بگذارد.

سایه ای را در انحنای سایه من پایمال می کنی بدون آنکه به حرمت سایه ها بیندیشی و همچنان از ناخود آگاه ذهنت یه اندرون عمیق روحت دخمه می زنی که خود را بشناسی بدون آنکه بیندیشی به خود.

سایه ای را در انحنای سایه من پایمال می کنی و.......

.

.

.

 

صدای زنگ توی گوشت می پیچه و در حالی که چشماتو می مالی هم می خوای از خواب بیدار بشی هم صدای زنگ ساعت رو خفه کنی هم دوباره بخوابی

تو ذهنت به عالم و آدم فحش می دی و دوباره مثه هر روز صبح برنامه رادیویی مغزت یه آهنگ درخواستی رو به درخواست خودش پخش می کنه و از شانس خوبت ایندفه خوشگلا باید برقصن اندیه

یه سری دیگه فحش می دی هم به این راننده تاکسی ها که نمی تونن آهنگ درست حسابی تو ضبط ماشینشون بذارن و هم به خودت که کافیه یه آهنگ رو یه بار بشنوی تا حفظش بشی و دوباره به خودت فحش می دی که استعداد حفظ کردنت توی همینه نه فرمولای مزخرف ریاضی ۱ و فیزیک ۲

.

.

.

.

ابایی نداشت از اینکه بگه کی بوده و به کجا رسیده

هر کس دیگه ای جای اون بود  یه استاد شیمی با این موقعیتی که الان داشت اصلا صداشو هم در نمی اورد که از یه روستا پاشده اومده اینجا

حتی به لهجه اش هم کاری نداشت

وقتی می گفت چند تا کار عوض کرده و چه کارایی رو با چه حقوقایی ازش گذشته آدم می موند

از بیان اشتباهاش هم ابایی نداشت

حتی داستان اولین باری که دوچرخه رو با زنگ می بینه رو هم با آب و تاب می گفت

میگه: شیمیدا نه میگن تمام آدم ها ساختاره مولکولی شون یه شکله

همه ماده آلی هستن

همه از کربن و هیدروژن و اکسیژن درست شدن

پس همه شکل همن

ولی اونا نمی گن که آدم ها روح هم دارن

اگه اینطور بود چرا فقط یه امام علی داریم

.

.

.

.

سایه ای را در انحنای سایه من پایمال می کنی و سایه را در انتهای به حراج می گذاری.

به افتخار حرمت سایه ها لعنت...........بشباد.........


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی
نویسنده : هادی حداد - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
 

وقتی که آدم حتی از دین خودش مذهب خودش کارای خودش وخیلی چیزای بیشتر خجالت میکشه.

کل ماه رمضون چه به شوخی چه به جد امل خطاب شدن به خاطر روزه گرفتن.

دکتر ها هم که هی از مضرات روزه برای کلیه و کبد حرف می زنن.

تو کل ماه از این حرص بخوری که به جای اینکه حال و احوالت چه روحی چه جسمی در سایه عنایات بهتر بشه ولی بدتر بشی.

دو روز قبل از عید هم تنهای تنها تو خونه باشی و فقط به این فکر کنی که چطوری اسپرینگ هایی رو که فروشنده خودش هم به خشک بودنش اذعان داشت نرم کنی.

 دو بسته  اسپرینگ کنار تیکه سیب خوابیده شده رو ظرف دو روز بکشی.

روز عید (و روز قبل و بعدش)به جای اینکه طرح درسای سال بعد رو آماده کنی یا اون کتاب لعنتی رو ویرایش کنی بشینی پشت لپ تاپ و FRIENDS ببینی و با وجود اینکه هر گوشه این اتاق خراب شده یه فندک افتاده حال کنی اسپرینگ رو با کبریت روشن کنی.

ندونی امروز عیده یا نه و باز ندونی باید به کی تبریک بگی و به کی نگی.

تو این چند روزه تو این فکر باشی که بهش بگی یا نگی و چطوری بگی یا نگی و اصلا باهاس چی کار کنی.

SWEET NOVEMBER رو برای چندمین بار از MBC نیگا کنی.

وقتی پای لپ تاپی تلویزیون رو رو شبکه VIDEO BERGAMO تنظیم کنی تا FRANK SINATRA برات MY WAY بخونه.

دلت یا صبح بخواد یا مرگ.

از اون طرف هم زنگ بزنن بهت بگن روزای خالیت رو بده واسه کلاس و بعد بفهمی که حتی جمعه هم برات کلاس گذاشتن.

ماشین حساب رو بذاری جلوت و هی ضرب و جمع کنی تا ببینی چقدر کم داری از برنامه.

تنها باشی.

بدونی بقیه هم خیلی بیشتر از تو دردو مشکل و گرفتاری دارن.

ندونی که واسه چی پیشنهاد سه تا از دوستاتو واسه سفر شمال رد کردی.

تنها باشی و بازم خودت رو تنها تر کنی.

دلت صبح صادق بخواد.

عقلت را ه رو نشونت بده.

و تنت فقط بخواد که بمیری.

"ولی آندم که زاندوهان روان زندگی تار است     ولی آندم و نیکی و بدی (در خود)را گاه پیکار است.   فرو رفتن به کام مرگ شیرین است"

خیلی دلت بخواد که یه دکمه رو سرت باشه که مغزت رو از دم  RESTARTکنه.

 دلت دعا بخواد.

بخوای هر روز سحری داشته باشی.

دلت برای رمضون (که معلوم نیست هست یا رفته) تنگ شده باشه.

دست دعات دیگه از آسمون جدا شده باشه.

وزارت فحش رو در برابر دولت جدید قبول کنی.

ندونی چی درسته و چی غلط.

آه و ناله کنی فقط.

گلوت و ریه ها رفته باشه نکا.

گربه ها پشت پنجره اتاق رژه برن.

دلت هر ساعت سحری بخواد.

از دست خودت ناراحت باشی که چقدر خودخواهی.

از عقب موندگی خودت زار بزنی و بدتر اینکه بدونی هنوز وقت هست و زیاد.

برنا بریزی و عمل نکنی.

و ندونی باهاس چی کار کنی.

و بدونی باهاس چی کار کنی.

و دلت هر دقیقه سحری بخواد.

توکل رو پیدا نکنی.

پس چی کار کنی؟

راستی چند بار زندگی می کنی؟

پس چی کار می خوای بکنی؟

وقتی کار من شده یاد خاطرات خوب نمی تونم به خودم دروغ بگم که اینم که می گذره از کنار تک درخت ناب زندگی.

وقتی هر لحظه زندگیت احساس کنی که سحر می خوای؟؟؟؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی......
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥
 

جماعت و اعضای محترم انجمن فخیمه "حیوان حیوانه" در اینگونه مواقع می گویند "به روح اعتقاد داری" اما بقیه که محترم ترند می فرمایند:"روحت شاد" کی یا چیشو الان میگم....

مثلا میگویند روحت شاد فلانی  خدا نور به قبرت بباره حرفت حرف بود و نفست حق

یا میگن روحت شاد زمان تو که اینطوری نبود که

یا میگن روحت شاد دست خیر داشتی

یا میگن روحت شاد خوب می دونستی که تو این مواقع چی کار باهاس کرد

یا میگن الان میفهمم چی میگفت اون خدا بیامرز روحش شاد باشه وخدا واسه خودش نگهش داره!!

حالا حکایت ما هم شده همین.

مجبور شدیم بگبم که روحت شاد مرحوم هایده بعضی ترانه هات ترانه نبود که باهاس با آب طلا می نوشتن نگهش می داشتن.

و از اون طرف هم مجبوری به خودت بگی که به روح اعتقاد داری

وقتی عاشق شوی راز دلت و گفته نتونی.............................


 
comment نظرات ()