مثل يك ...

 
وقتی
نویسنده : هادی حداد - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
 

وقتی که آدم حتی از دین خودش مذهب خودش کارای خودش وخیلی چیزای بیشتر خجالت میکشه.

کل ماه رمضون چه به شوخی چه به جد امل خطاب شدن به خاطر روزه گرفتن.

دکتر ها هم که هی از مضرات روزه برای کلیه و کبد حرف می زنن.

تو کل ماه از این حرص بخوری که به جای اینکه حال و احوالت چه روحی چه جسمی در سایه عنایات بهتر بشه ولی بدتر بشی.

دو روز قبل از عید هم تنهای تنها تو خونه باشی و فقط به این فکر کنی که چطوری اسپرینگ هایی رو که فروشنده خودش هم به خشک بودنش اذعان داشت نرم کنی.

 دو بسته  اسپرینگ کنار تیکه سیب خوابیده شده رو ظرف دو روز بکشی.

روز عید (و روز قبل و بعدش)به جای اینکه طرح درسای سال بعد رو آماده کنی یا اون کتاب لعنتی رو ویرایش کنی بشینی پشت لپ تاپ و FRIENDS ببینی و با وجود اینکه هر گوشه این اتاق خراب شده یه فندک افتاده حال کنی اسپرینگ رو با کبریت روشن کنی.

ندونی امروز عیده یا نه و باز ندونی باید به کی تبریک بگی و به کی نگی.

تو این چند روزه تو این فکر باشی که بهش بگی یا نگی و چطوری بگی یا نگی و اصلا باهاس چی کار کنی.

SWEET NOVEMBER رو برای چندمین بار از MBC نیگا کنی.

وقتی پای لپ تاپی تلویزیون رو رو شبکه VIDEO BERGAMO تنظیم کنی تا FRANK SINATRA برات MY WAY بخونه.

دلت یا صبح بخواد یا مرگ.

از اون طرف هم زنگ بزنن بهت بگن روزای خالیت رو بده واسه کلاس و بعد بفهمی که حتی جمعه هم برات کلاس گذاشتن.

ماشین حساب رو بذاری جلوت و هی ضرب و جمع کنی تا ببینی چقدر کم داری از برنامه.

تنها باشی.

بدونی بقیه هم خیلی بیشتر از تو دردو مشکل و گرفتاری دارن.

ندونی که واسه چی پیشنهاد سه تا از دوستاتو واسه سفر شمال رد کردی.

تنها باشی و بازم خودت رو تنها تر کنی.

دلت صبح صادق بخواد.

عقلت را ه رو نشونت بده.

و تنت فقط بخواد که بمیری.

"ولی آندم که زاندوهان روان زندگی تار است     ولی آندم و نیکی و بدی (در خود)را گاه پیکار است.   فرو رفتن به کام مرگ شیرین است"

خیلی دلت بخواد که یه دکمه رو سرت باشه که مغزت رو از دم  RESTARTکنه.

 دلت دعا بخواد.

بخوای هر روز سحری داشته باشی.

دلت برای رمضون (که معلوم نیست هست یا رفته) تنگ شده باشه.

دست دعات دیگه از آسمون جدا شده باشه.

وزارت فحش رو در برابر دولت جدید قبول کنی.

ندونی چی درسته و چی غلط.

آه و ناله کنی فقط.

گلوت و ریه ها رفته باشه نکا.

گربه ها پشت پنجره اتاق رژه برن.

دلت هر ساعت سحری بخواد.

از دست خودت ناراحت باشی که چقدر خودخواهی.

از عقب موندگی خودت زار بزنی و بدتر اینکه بدونی هنوز وقت هست و زیاد.

برنا بریزی و عمل نکنی.

و ندونی باهاس چی کار کنی.

و بدونی باهاس چی کار کنی.

و دلت هر دقیقه سحری بخواد.

توکل رو پیدا نکنی.

پس چی کار کنی؟

راستی چند بار زندگی می کنی؟

پس چی کار می خوای بکنی؟

وقتی کار من شده یاد خاطرات خوب نمی تونم به خودم دروغ بگم که اینم که می گذره از کنار تک درخت ناب زندگی.

وقتی هر لحظه زندگیت احساس کنی که سحر می خوای؟؟؟؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
Yesterday
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧
 

Yesterday, all my troubles seemed so far away,
Now it looks as through theyre here to stay oh I believe in yesterday
Suddenly Im not half the man I used to be, theres a shadow hanging over me
Oh yesterday came suddenly
Why she had to go I dont know she wouldnt say
I said something wrong now I long for yesterday
Yesterday love was such an easy game to play now I need a place to hide away oh
I believe in yesterday
Why she had to go I dont know she wouldnt say
I said something wrong now I long for yesterday
Yesterday love was such and easy game to play now I need a place to hide away
Oh I believe in yesterday


 
comment نظرات ()
 
 
چگونه می توان یک شعر را برعکس نوشت؟؟؟
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦
 

از رفته و رفته و رفته و رفته و رفته و رفته و رفته خبر می دهد .......

از رمیده و رمیده و رمیده و رمیده و رمیده و رمیده و رمیده و رمیده و رمیده ورمیده و رمیده ورمیده و رمیده و رمیده ورمیده و رمیده و رمیده و رمیده و رمیده و..........................................................................................

وز تیغ آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده و آبدیده خبر می دهد.........

از غمز و ناز و انجم و غم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم وغم و غم و غم و غم و....... خبر می دهد.................

آتش به جان خریده خریده خریده خریدم خریدم خریدم خریدم خریدم خریدم خریدم خریدم خریدم خریدم خریدم خریدم خبر می دهد........

بس شد شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید شهید ...................................................................................

ماه ای پریده رنگ بدان و بدان و بدان و بدان و بدان و بدان و بدان وبدان که که بود و که بود و که بود و که بود و که بود و.....که شد و که شد و که شد و که شد و که شد و که شد کزو که شدم و که شدم و که شدم و که شدم و که شدم و که شدم و که شدم چه شدم و چه شدم و چه شدم و چه شدم و چه شدم و چه شدم و چه شدم و چه شدم که خودم نمی دانم 

وز رفته و رفته و رفته و رفته و رفته و رفته و رفته و رفته و رفته و رفته و رفته و رفته و رفته و...... خبر می دهد سحر


 
comment نظرات ()