مثل يك ...

 
ما بچه های کارتون های سیاه و سفید
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢
 

(از این مطلب تکراری ها یی که آدم رو می سوزونه)

ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم
کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند
ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه
دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم
توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم
آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند
آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند
و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم
شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم
اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم

ما از آژیر قرمز می ترسیدیم
ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی
ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام
ما چیپس نداشتیم که بخوریم
حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم
ما ویدیو نداشتیم
ما ماهواره نداشتیم
ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است
ما خیلی قانع بودیم به خدا

صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی
یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D
زنهای فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردند
حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند
ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند
عاشق که می شدیم رویا می بافتیم
موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم
جرات نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند
ما خودمان خودمان را شناختیم
بدنمان را
جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم
هیچکس یادمان نداد

و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل
نسلی که عشق و حال هایشان را توی شهر نو ها و کاباره های لاله زار کرده بودند
و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند
و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند.

 

پ.ن1 . تو روح نسل قبلی

پ.ن 2 . تو جسم نسل بعدی


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی
نویسنده : هادی حداد - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
 

وقتی که آدم حتی از دین خودش مذهب خودش کارای خودش وخیلی چیزای بیشتر خجالت میکشه.

کل ماه رمضون چه به شوخی چه به جد امل خطاب شدن به خاطر روزه گرفتن.

دکتر ها هم که هی از مضرات روزه برای کلیه و کبد حرف می زنن.

تو کل ماه از این حرص بخوری که به جای اینکه حال و احوالت چه روحی چه جسمی در سایه عنایات بهتر بشه ولی بدتر بشی.

دو روز قبل از عید هم تنهای تنها تو خونه باشی و فقط به این فکر کنی که چطوری اسپرینگ هایی رو که فروشنده خودش هم به خشک بودنش اذعان داشت نرم کنی.

 دو بسته  اسپرینگ کنار تیکه سیب خوابیده شده رو ظرف دو روز بکشی.

روز عید (و روز قبل و بعدش)به جای اینکه طرح درسای سال بعد رو آماده کنی یا اون کتاب لعنتی رو ویرایش کنی بشینی پشت لپ تاپ و FRIENDS ببینی و با وجود اینکه هر گوشه این اتاق خراب شده یه فندک افتاده حال کنی اسپرینگ رو با کبریت روشن کنی.

ندونی امروز عیده یا نه و باز ندونی باید به کی تبریک بگی و به کی نگی.

تو این چند روزه تو این فکر باشی که بهش بگی یا نگی و چطوری بگی یا نگی و اصلا باهاس چی کار کنی.

SWEET NOVEMBER رو برای چندمین بار از MBC نیگا کنی.

وقتی پای لپ تاپی تلویزیون رو رو شبکه VIDEO BERGAMO تنظیم کنی تا FRANK SINATRA برات MY WAY بخونه.

دلت یا صبح بخواد یا مرگ.

از اون طرف هم زنگ بزنن بهت بگن روزای خالیت رو بده واسه کلاس و بعد بفهمی که حتی جمعه هم برات کلاس گذاشتن.

ماشین حساب رو بذاری جلوت و هی ضرب و جمع کنی تا ببینی چقدر کم داری از برنامه.

تنها باشی.

بدونی بقیه هم خیلی بیشتر از تو دردو مشکل و گرفتاری دارن.

ندونی که واسه چی پیشنهاد سه تا از دوستاتو واسه سفر شمال رد کردی.

تنها باشی و بازم خودت رو تنها تر کنی.

دلت صبح صادق بخواد.

عقلت را ه رو نشونت بده.

و تنت فقط بخواد که بمیری.

"ولی آندم که زاندوهان روان زندگی تار است     ولی آندم و نیکی و بدی (در خود)را گاه پیکار است.   فرو رفتن به کام مرگ شیرین است"

خیلی دلت بخواد که یه دکمه رو سرت باشه که مغزت رو از دم  RESTARTکنه.

 دلت دعا بخواد.

بخوای هر روز سحری داشته باشی.

دلت برای رمضون (که معلوم نیست هست یا رفته) تنگ شده باشه.

دست دعات دیگه از آسمون جدا شده باشه.

وزارت فحش رو در برابر دولت جدید قبول کنی.

ندونی چی درسته و چی غلط.

آه و ناله کنی فقط.

گلوت و ریه ها رفته باشه نکا.

گربه ها پشت پنجره اتاق رژه برن.

دلت هر ساعت سحری بخواد.

از دست خودت ناراحت باشی که چقدر خودخواهی.

از عقب موندگی خودت زار بزنی و بدتر اینکه بدونی هنوز وقت هست و زیاد.

برنا بریزی و عمل نکنی.

و ندونی باهاس چی کار کنی.

و بدونی باهاس چی کار کنی.

و دلت هر دقیقه سحری بخواد.

توکل رو پیدا نکنی.

پس چی کار کنی؟

راستی چند بار زندگی می کنی؟

پس چی کار می خوای بکنی؟

وقتی کار من شده یاد خاطرات خوب نمی تونم به خودم دروغ بگم که اینم که می گذره از کنار تک درخت ناب زندگی.

وقتی هر لحظه زندگیت احساس کنی که سحر می خوای؟؟؟؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی......
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥
 

جماعت و اعضای محترم انجمن فخیمه "حیوان حیوانه" در اینگونه مواقع می گویند "به روح اعتقاد داری" اما بقیه که محترم ترند می فرمایند:"روحت شاد" کی یا چیشو الان میگم....

مثلا میگویند روحت شاد فلانی  خدا نور به قبرت بباره حرفت حرف بود و نفست حق

یا میگن روحت شاد زمان تو که اینطوری نبود که

یا میگن روحت شاد دست خیر داشتی

یا میگن روحت شاد خوب می دونستی که تو این مواقع چی کار باهاس کرد

یا میگن الان میفهمم چی میگفت اون خدا بیامرز روحش شاد باشه وخدا واسه خودش نگهش داره!!

حالا حکایت ما هم شده همین.

مجبور شدیم بگبم که روحت شاد مرحوم هایده بعضی ترانه هات ترانه نبود که باهاس با آب طلا می نوشتن نگهش می داشتن.

و از اون طرف هم مجبوری به خودت بگی که به روح اعتقاد داری

وقتی عاشق شوی راز دلت و گفته نتونی.............................


 
comment نظرات ()