مثل يك ...

 
پس چه
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠
 

اگر ذره مورچه بالداری می بودم (و نه کبوتر و گنجشک و حتی کلاغ) انقدر بالا می رفتم  تا برسم به عرش بی حجابش و فقط می پرسیدم این زندگی پس چه.....

 

دوست بداریم تا دوست داشته نشویم پس چه....

 

محبت کنیم تا عمری محتاج محبت پس چه....

 

هزاران بار بمیریم و نیازمند مرگ پس چه....

 

اشکریزان همه باشیم خشک از دریاچه ای بی دریغ پس چه....

 

سایبان همه باشیم و در انتظار قطع شدن پس چه....

 

دلدار همه باشیم و بی دل خود پس چه....

 

سرآغاز همه باشیم و همیشه در سرانجام خود پس چه....

 

لالایی گوی همه باشیم و رهگذر شبهای دراز خود پس چه....

 

پس چه....

 

پس چه....

 

پس چه....

 

و فقط یک پاسخ می شنیدم

 

چرا که نه؟!


 
comment نظرات ()
 
 
مسافر قایق شب3
نویسنده : هادی حداد - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

آرزوی دریا و دریانوردی در کودکی ناخدای پیر مانند آتش فانوسی بود که از همان دوران تاکنون از روح دریا مانند ناخدا سیراب  می شد و جان می گرفت.

ناخدای کوچک بدون اینکه بداند سالها قبل از اینکه دریا را ببیند ،دریا درونش نفوذ کرده بود. آسمان آبراهی سبز شده بود تا دریا از طریق آن بتواند به دهکده خشک و بی آب و علف زادگاه ناخدا وارد شود و قطره قطره و فقط به درون روح و جان ناخدا تزریق شود.

سنگواره ها و صدف های صحرا همیشه خبر از دشتی وسیع و آبی می دادند که روز و روزگاری این صحرای خشک و سوزان را در بر گرفته بود و کودک د عاشق مارپیچ های دریایی بود و در پی موجهایی آبی که بتواند در آنها غوطه ور شود،بی آنکه بداند آن مارپیچ چیست.

کودک دریا را ندیده بود و نمی شناخت اما می دانست که چیزی مثل صحرا وجود دارد که به ظاهر بی انتها و در درون سرد است اما پر بارتر است.

کودک ناخدا دلش با صحرا نبود و فقط می خواست از گرمای سوزان صحرا بگریزد. چشمانش هم رنگ خاکی صحرا را دوست نداشت و بر خلاف رنگ چشم دیگر صحرا نشینان روشن بود.

یک روز که کاروانی مملو از شتر و اسب و قاطر به واحه آمده بود خود را در میان بار بازرگانی پنهان کرد .چند روز بعد کودکان همبازی که چوب پرتاب شده به سمت انبوه صدف ها و فسیل ها باز نگشت متوجه تغییری شدند. نقش و نگارهای مواج روی شنهای داغ کویر تازه نگشته بودند و نشان از غیبتی چند روزه داشتند.................


 
comment نظرات ()
 
 
مسافر قایق شب(2)
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩
 

......حتی هنگامه ی ورودش به کشتی با دیگر مسافران فرق داشت .

ناخدا تا این لحظه از عمر خود مسافری به این شکل ندیده بود. ناخدا مسافر شناس بود.تا آن لحظه مسافران همه علاوه بر خستگی و دلتنگی ،نا امیدی نیز از هر حرکتشان می بارید.

اما این آخری اینگونه نبود.فرق داشت همه چیزش با دیگران فرق داشت و این ناخدا را مشوش کرده بود.

ترسیده بود ،ناخدای پیر سرد و گرم کشیده ترسیده بود نمی دانست چه کار کند اجازه و میل حرف زدن با مسافر را نداشت. توان و مجوزی هم در جاشو ها نبود تا مسافر را از لنج پیاده کنند .مسافران به میل خود در کشتی پای می گذاشتند و هر لحظه هم که اراده می کردند از کشتی پیاده می شدند ،حتی درمیانه دریا.

ناخدای پیر سعی داشت در لابه لای انبوه خاطرات مشوش و در هم ریخته اش مسافری مانند این یکی بیابد اما نبود .از همان لحظه جدا شدن از خشکی نیز ،از همان لحظه ورودش به بندر نیز، از همان لحظه اول که به کلبه کنار دریا پا گذاشته بود نیز ،از همان لحظه ای که از صحرا جدا شده بود نیز و حتی در تمام لحظات درون صحرا نیز چنین آدمی را ندیده بود..................


 
comment نظرات ()
 
 
YOU'R BEAUTIFUL
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱
 

My life is brilliant.
My love is pure.
I saw an angel.
Of that I'm sure.
She smiled at me on the subway.
She was with another man.
But I won't lose no sleep on that,
'Cause I've got a plan.

You're beautiful. You're beautiful.
You're beautiful, it's true.
I saw you face in a crowded place,
And I don't know what to do,
'Cause I'll never be with you.

Yeah, she caught my eye,
As we walked on by.
She could see from my face that I was,
Fucking high,
And I don't think that I'll see her again,
But we shared a moment that will last till the end.

You're beautiful. You're beautiful.
You're beautiful, it's true.
I saw you face in a crowded place,
And I don't know what to do,
'Cause I'll never be with you.
You're beautiful. You're beautiful.
You're beautiful, it's true.
There must be an angel with a smile on her face,
When she thought up that I should be with you.
But it's time to face the truth,
I will never be with you.


 
comment نظرات ()
 
 
مسافر قایق شب (1)
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠
 

 

 

 

 تقدیم به زیباترین روزمرگی جهان و مهربان ترین روتن دنیا

هو


مسافر قایق شب یکی از آخرین مسافران لنج فرسوده ای بود که سالها بدون چشمداشتی مسافرانش را از بندر یاس به ساحل شقایق می رساند.مثل همه مسافران بدون بلیت و دعوت پا به این قایق گذاشته بود.ناخدای پیر که کسی از سن و سالش خبر نداشت و نیز هیچ کدام از جاشو ها نه از او و نه از هیچ مسافر دیگری نه تقاضای بلیت می کردند و نه پرسش درباره علت سوار شدن به این لنج فرسوده. خود لنج هم، با وجود اینکه بیشتر دوست داشت هیچ وقت هیچ مسافری نداشته باشد و بتواند در این راه دریایی یکطرفه بدون مسئولیت آزادانه به هر سو که می خواهد برود، کاری به کار نه این مسافر و نه هیچ مسافر دیگری نداشت.
مسافر آخری که گرد خستگی بر تنش و غبار دلهره بر روی صورتش نمایان بود ،بعد از اینکه با دودلی فراوان پای در این کشتی به ظاهر به گل نشسته گذاشت احساس سردرگمی اش بیشتر شد ولی می دانست که راه برگشتی به خانه قبلی ندارد.آرام آرام رفت و در گوشه ای خالی سر در گریبان فرو برد و چشم دوخت به امواج نیلی بی حد و حصر دریایی به ظاهر تمام نشدنی.
بعد از اولین قدمی که بر روی عرشه ای که از شدت پا خوردگی تمام چوب هایش ریش ریش شده بود گذاشت جاشو ها در چهره ی ناخدا احساس خطر را نمایان دیدند گویی این مسافر با دیگران فرق داشت .ناخدا حس کرد که نگاه این جوان خسته ،طریقه راه رفتنش ، حرکات آرام و نامطمئن دستهایش هنگام راه رفتن و حتی هنگامه ی ورودش به کشتی با دیگر مسافران فرق داشت...............

ادامه دارد (زیاد هم ادامه دارد)


 
comment نظرات ()