مثل يك ...

 
چرا؟
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٩
 

نمیدونم چرا تو جایی زندگی می کنم که فحش دادن به بعضیا معنیش میشه منافق بودن. یاچرا نباید از بعضیا بدم بیاد.
یا اینکه بترسم از اینکه نظرم رو راجع به یه نفر بگم.
نمی دونم اشکال از منه یا از اونهایی که خودشونو تو یه چارچوب تنگ و تاریک خفه کردن و فقط می خوان هر کاری که بعضیای دیگه انجام میدن تقلید کنن.

شاید اشکال از منه که هی میریزم تو خودم و هر چی میبینیم دم نمیزنم و هر چرت و پرتی که به اسم دین و ولایت و دولت و امام زمان و حکومت و هر چیز دیگه به خوردم میدن مثه پیتزای مخلوط اصغر سگ پز میریزم تو شیکمم و آخرش هم مثه هزارتا آدم دیگه نفخ میکنم و از قبرستون سر در میارم مثه هزارتا جوون دیگه.

شاید اشکال اصلی از ماست که تو این بلبشو بازار بی نفعی پی زنده بودن خودمون میگردیم و نه سودی می کنیم نه پیشرفتی نه هیچیز دیگه دستمونو میگیره.

سال سوم راهنمایی بود که معلم تاریخمون میگفت در دوران تاریک اروپا همون وقتی که تمام جان و مال و اموال مردم دست کشیشها بود .یه تفکری توسط همین کشیشهایی که کارشون نصیحت کردن و اعتراف گرفتن و تفتیش بود به ذهن مردم تزریق شده بود .

اون هم این بود که خدا از آه کشیدن خوشش میاد.

خدا از بدبختی آدمها شاد میشه.

خدا از اینکه انسان ها تو فقر زندگی کنن احساس غرور می کنه.

خدا از اینکه ببینه آدم نون نداره واسه خوردن و جا نداره واسه زندگی لذت میبره.

شاید هم همین طوره.

چون ما هم همینیم و خدا به گفته بعضی ها از اینکه ما بدبختیم ما بی چیزیم ما غرورمون رو از دست دادیم ما به خاک سیاه نشستیم و ما خیلی چیزای دیگه راضیه.

پس چرا جاهای دیگه اینجوری نیست.

بی خیال بابا تا وقتی اینه همینه.

وقتی هم چیزه دیگس همونه.

                                                                   شاید ادامه......


 
comment نظرات ()