مثل يك ...

 
مسافر قایق شب3
نویسنده : هادی حداد - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

آرزوی دریا و دریانوردی در کودکی ناخدای پیر مانند آتش فانوسی بود که از همان دوران تاکنون از روح دریا مانند ناخدا سیراب  می شد و جان می گرفت.

ناخدای کوچک بدون اینکه بداند سالها قبل از اینکه دریا را ببیند ،دریا درونش نفوذ کرده بود. آسمان آبراهی سبز شده بود تا دریا از طریق آن بتواند به دهکده خشک و بی آب و علف زادگاه ناخدا وارد شود و قطره قطره و فقط به درون روح و جان ناخدا تزریق شود.

سنگواره ها و صدف های صحرا همیشه خبر از دشتی وسیع و آبی می دادند که روز و روزگاری این صحرای خشک و سوزان را در بر گرفته بود و کودک د عاشق مارپیچ های دریایی بود و در پی موجهایی آبی که بتواند در آنها غوطه ور شود،بی آنکه بداند آن مارپیچ چیست.

کودک دریا را ندیده بود و نمی شناخت اما می دانست که چیزی مثل صحرا وجود دارد که به ظاهر بی انتها و در درون سرد است اما پر بارتر است.

کودک ناخدا دلش با صحرا نبود و فقط می خواست از گرمای سوزان صحرا بگریزد. چشمانش هم رنگ خاکی صحرا را دوست نداشت و بر خلاف رنگ چشم دیگر صحرا نشینان روشن بود.

یک روز که کاروانی مملو از شتر و اسب و قاطر به واحه آمده بود خود را در میان بار بازرگانی پنهان کرد .چند روز بعد کودکان همبازی که چوب پرتاب شده به سمت انبوه صدف ها و فسیل ها باز نگشت متوجه تغییری شدند. نقش و نگارهای مواج روی شنهای داغ کویر تازه نگشته بودند و نشان از غیبتی چند روزه داشتند.................


 
comment نظرات ()