مثل يك ...

 
مسافر قایق شب(2)
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩
 

......حتی هنگامه ی ورودش به کشتی با دیگر مسافران فرق داشت .

ناخدا تا این لحظه از عمر خود مسافری به این شکل ندیده بود. ناخدا مسافر شناس بود.تا آن لحظه مسافران همه علاوه بر خستگی و دلتنگی ،نا امیدی نیز از هر حرکتشان می بارید.

اما این آخری اینگونه نبود.فرق داشت همه چیزش با دیگران فرق داشت و این ناخدا را مشوش کرده بود.

ترسیده بود ،ناخدای پیر سرد و گرم کشیده ترسیده بود نمی دانست چه کار کند اجازه و میل حرف زدن با مسافر را نداشت. توان و مجوزی هم در جاشو ها نبود تا مسافر را از لنج پیاده کنند .مسافران به میل خود در کشتی پای می گذاشتند و هر لحظه هم که اراده می کردند از کشتی پیاده می شدند ،حتی درمیانه دریا.

ناخدای پیر سعی داشت در لابه لای انبوه خاطرات مشوش و در هم ریخته اش مسافری مانند این یکی بیابد اما نبود .از همان لحظه جدا شدن از خشکی نیز ،از همان لحظه ورودش به بندر نیز، از همان لحظه اول که به کلبه کنار دریا پا گذاشته بود نیز ،از همان لحظه ای که از صحرا جدا شده بود نیز و حتی در تمام لحظات درون صحرا نیز چنین آدمی را ندیده بود..................


 
comment نظرات ()