مثل يك ...

 
مسافر قایق شب (1)
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠
 

 

 

 

 تقدیم به زیباترین روزمرگی جهان و مهربان ترین روتن دنیا

هو


مسافر قایق شب یکی از آخرین مسافران لنج فرسوده ای بود که سالها بدون چشمداشتی مسافرانش را از بندر یاس به ساحل شقایق می رساند.مثل همه مسافران بدون بلیت و دعوت پا به این قایق گذاشته بود.ناخدای پیر که کسی از سن و سالش خبر نداشت و نیز هیچ کدام از جاشو ها نه از او و نه از هیچ مسافر دیگری نه تقاضای بلیت می کردند و نه پرسش درباره علت سوار شدن به این لنج فرسوده. خود لنج هم، با وجود اینکه بیشتر دوست داشت هیچ وقت هیچ مسافری نداشته باشد و بتواند در این راه دریایی یکطرفه بدون مسئولیت آزادانه به هر سو که می خواهد برود، کاری به کار نه این مسافر و نه هیچ مسافر دیگری نداشت.
مسافر آخری که گرد خستگی بر تنش و غبار دلهره بر روی صورتش نمایان بود ،بعد از اینکه با دودلی فراوان پای در این کشتی به ظاهر به گل نشسته گذاشت احساس سردرگمی اش بیشتر شد ولی می دانست که راه برگشتی به خانه قبلی ندارد.آرام آرام رفت و در گوشه ای خالی سر در گریبان فرو برد و چشم دوخت به امواج نیلی بی حد و حصر دریایی به ظاهر تمام نشدنی.
بعد از اولین قدمی که بر روی عرشه ای که از شدت پا خوردگی تمام چوب هایش ریش ریش شده بود گذاشت جاشو ها در چهره ی ناخدا احساس خطر را نمایان دیدند گویی این مسافر با دیگران فرق داشت .ناخدا حس کرد که نگاه این جوان خسته ،طریقه راه رفتنش ، حرکات آرام و نامطمئن دستهایش هنگام راه رفتن و حتی هنگامه ی ورودش به کشتی با دیگر مسافران فرق داشت...............

ادامه دارد (زیاد هم ادامه دارد)


 
comment نظرات ()