مثل يك ...

 
به دنبال...... يه کتاب
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱۸
 

به دنبال...... يه کتاب

يه نفر، يه انسان، يه دوست، يه موجود دوست داشتني، يه......

به من يه کتاب معرفي کرد.

يه کتاب خوب، جالب، خواندني و ....

من هم راه افتادم رفتم جايي که کتاباي زيادي دارن.

و ..........

 

به زور از اتوبوس پياده شدم . هواي گرم، دوپاي ديگر هم به آدميان عاريه داده بود تا به سرعت به مقصد يا حداقل به جايي که از سايه آفتاب پناهي جويند، برسند.

و آفتاب مي تابيد و خورشيد مي خروشيد . شايد گرمايي طاقت فرسا.

به سمت مقابل ميدان رفتم جايي که از آنجا کتاب فروشي ها بساط ورق هاي نو و کهنه خود را روي پيشخوان گسترده بودند تا چشمهاي منتظر و متعجب به آنها نظاره کند و شايد صاحبشان شود.

کتاب هاي دانه اي 200 که شلاق دست صاحبشان قيمتشان را از اوج به موج رسانده همچنان کاغذ پاره هايي بي مقدار در انتظار شايد صاحبدلي بودند که قدرشان را بداند و شايد کودکي تا بازيچه دست کوچکش گردد از منت مادر .

گذرم به کتابفروشي هاي دست دوم بي فايده بود که من در جستجوي رساله اي نو از زبان يا دل رساله نويسي نوجوان بودم .

به طرف ديگر ميدان آشفته بازار کتابها رفتم و بعد از چند مغازه طباخي کتابسراها آغازيدند.

نه! گمشده من نمي توانست در ميان اين همه کتاب با زباني بيگانه باشد. هر کدام لغاتي مجهول که بايد فرهنگي را به کليد فهم جهل خود سنجاق مي کردي . و کم نداشتند لغتنامه هاي گوناگوني که هرکدام هزاران واژه را به متابه هزارتويي احمقانه در خود جاي داده بودند. هزارتوهايي که شايد عاقبتشان شايد فرهنگي بيگانه بود و شايد هم فراموشي صداي کلاغ.

 

خلاصه فقط ميشد کتاب آموزش زبان پيدا کرد از انگليسي و آلماني و فرانسه گرفته تا اسپانيايي و ترکي و حتي فارسي. همه جدا شده و قسمت قسمت شده.

آموزش انگليسي در 10 جلسه.

مکالمه زبان آلماني در 20 جلسه

گرامر زبان فرانسه در 32 جلسه

ترکي استامبولي در سفر در 428 جلسه

اسپانيايي تجاري در 53 جلسه و نيم

اصطلاحات زبان فارسي در 70 جلسه

يادگيري سواحيلي توسط اخبار

چگونه مي توان در 3 جلسه معلم زبان يوناني شد

آموزش زبان پرتقالي بدون معلم بدون کتاب بدون نوار و بدون هيچ چيز

بخوابيد صبح بيدار شويد و انگليسي را با لهجه جان لنون صحبت کنيد

CD کامل مجموعه زبانهاي 148 کشور دنيا

چرا نمي خواهيد زبان بخوانيد با ما فارسي را بدون لهجه صحبت کنيد.

اصطلاحات........

""""""

 مغازه اي جلوتر

مغازه هاي جلوتر زده بودن تو مايه هاي کنکور

فروش دانش و علم و دانايي

فروش رتبه و مقام و مدرک

فروش معلم و مدرس و آموزگار

فروش دانش آموز و دانشجو

 

تستهاي هزارساله کنکور

تستهاي تيزهوشان براي دکترا

سيکل به دکترا فقط تخصص ماست.

اگر همه کتاب هاي دنيا را بخوانيد مثل اين است که کتاب ما را هم بخوانيد

با تستهاي هنر ما هنرمند شويد

دروازه هاي دانشگاه فروريخت

دانشگاه بدون کنکور بدون نياز به ديپلم و بدون مدرک.

 

 مغازه اي رنگارنگ

مغازه هايي رنگارنگ

رنگهايي زيبا

بنفش و نارنجي و زرد و قرمز و صورتي و بنفش

فروش کتاب هاي زندگي يا فروش زندگي

آدم احساس مي کر شايد بتوان با اين کتاب ها هم آدم شد هم مدير هم رهبر هم رئيس جمهور هم ميلياردر هم آدم.

اعتماد به نفس در 10 دقيقه

1648195 راه براي پولدار شدن

راه و رسم نظم به سبک علي شلخته

قورباغه ات را همراه صبحانه با چاي ناشتا ميل کن

تقويم پنير خوران يا چگونه مي توان موش شد

مدير عامل يک دقيقه اي يا رئسي براي تمام عمر

همسر يک ثانيه اي يا عالم مجردي

 

دکان بعد هم همين و همين و همين.

گاهي بين اين آشفته بازار مد پرست سود طلب شايد مي توانستي کتابي ناب به زور پيدا کني.

و...

و خورشيد همچنان مي تابيد بدون اينکه بينديشد شب بايد جاي خود را به مهتاب دهد زيرا فردايي نيز وجود داشت يا شايد وجود خواهد داشت.

آن طرف پياده رو به ظاهر زني در حالي که بچه شير خواره اي را نگه داشته بود گدايي مي کرد . کفش و پا و همچنين دست هاي زمختش شک آدم را بر اينکه؛آن کسي که خود را با آن هيکل درشت زير چادر سياه مخفي کرده‌؛ مرد است را بيشتر مي کرد.

و آن پيرزني که زير سايه دراز کشيده بود به مردنش شک مي رفت با آن هيکل نحيف و دهان باز.

در ين آشفته بازار بيگانه که صداي بوق ماشين ها و دادو هوار بازاريابهاي کتاب و زمزمه ريز خريداران بن کتاب و فروشنده هاي CD و پاسور  و آوا هاي سلام و خداحافظي و احوالپرسي که از سر در هر مغازه و هر بلندگويي به هزاان زبان بلند بود فضا را آلوده و آلوده تر مي کرد ، نواي بي نواي مرد دست فروش، خاموش تر از هر فريادي بود که به ظاهر يخ مي فروخت و در حقيقت تفسير مي خواند که((وَالعَصر اِنَ الاِنسانَ لَفي خُسر))و نگاه شرم آور بعضي ها به طعنه پاسخ مي داد ((اِلا اَلذينَ کَفَرُوا)) که با شمشير سرد و طوطي وار  بعضي ديگر خاموش مي شد که ((اِلا اَلذينَ آمَنُوا)) و هر دو اين گروه به ديده هاي بيننده اي خدنگ مي انداختند که (( اِلا اَلذينَ آمنوُا وَ عَمِلوُ الصالِحات وَ تَواصَوا بِالحَّق و تَواصَوا بِالصَبر))

و من در عجب بودم که اين کدامين زمان و کدامين مکان ناشناخته اي است که حتي نمي توان بدان قسم خورد.

زيبايي ها را نمي شد ديد چرا نمي دونم.

روبروي يکي از آخرين مغازه ها ايستادم همانجا يي که مي شد کتابهايي پيدا کرد، ولي بدون يافتن گمشده .

شايد اين ميوه تازه، رسيده هنوز در انبار محتکران ايستاده بود تا نوبتش شود.

ترک کردن راحتترين عمل بود.

و آفتاب خود را مي کشت تا مردمان توجهي هم به او بکنند.

و در حقيقت توجهي به گمشده خود داشته باشند يا همان طبيعت فراموش شده خودشان.

اما انتحار آفتاب هم فايده اي نداشت.


 
comment نظرات ()