مثل يك ...

 
مدرسه
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳
 

 

 

 

حس می کنم یواش یواش داره وقتش میشه که این متن اضافه بشه.

هو

حمد باد ملکی را که ملک هر دو جهان در تصرف اوست.بود هر که بود از بود او بود .هستی هر که هست از هستی او هست. و بودن هر که باشد از بودن او باشد . هوالاول والا…………..

از در مدرسه اومدم بیرون . نه که خیال کنین حالشو نداشتم اونجا بمونم. ولی واقعاً هیچ حالی واسم نمونده بود که اونجا بمونم. یعنی راستیاتش حالمو گرفته بودن . بماند چرا و چگونه….

تو راه قبل از اینکه برسم به تاکسی های میدون دیدمش.سالها بود ندیده بودمش. یعنی حقیقتش چرا دیده بودمش زیاد هم دیده بودم ولی از هفت هشت سال پیش که باهاش یه جورایی به هم زدم دیگه با هم همصحبت نشده بودیم. هر دفعه یا من بی محلی می کردم یا اون .یه چند باری هم  از دور واسه هم دست تکون دادیم. ولی این دفعه جفتمون دل به دریا زدیم و اومدیم طرف هم .وسط خیابون. همون جا که دو تا خیابون یکی میشه یا یک خیابون دوتا.

با هم اومدیم پایین از زمین و زمون گفتیم و آسمون ریسمون بافتیم .رفتیم طرف جایی که قبلاً ها با هم می رفتیم سگا بازی می کردیم، اون موقع که هنوز کامپیوتر و بازی هاش مد نشده بود .سگا بود و میکرو، تازه آتاری از مد افتاده بود، پلی استیشن هم هنوز نیومده بود. قشنگ ترین بازی های کامپیوتر هم برای اونایی که پول داشتن و کامپیوتر داشتن DOOM بود و 3D WOLF.

اونجا رو بسته بودن، یا ما پیدا نکردیم. برگشتیم صحبتمون رسید به موقع هایی که با معلمامون همین مسیر و میرفتیم. یا می رفتیم از کوه بالا تا برسیم به امامزاده، از اون طرف هم میرفتیم کبابی و کباب می زدیم.یا می رفتیم پیش اصغر سگ پز و ساندویچ  می خوردیم.

خب چرا که نه می تونیم دوباره بریم اونجا و یه چیزی بخوریم .

حالا فرقش چیه که به جای اینکه مغازه اش مستطیل باشه مربع شده،فرقش چیه که به جای اینکه مثل قدیم وایسیم و ساندویچ مونوبا عجله بخوریم بشینیم و با راحتی بخوریم.فرقش چیه که به جای 100 تومن 1000 تومن بدیم. فرقش چیه که به جای بندری و دل و جیگر مرغ بلغاری و هات داگ بخوریم.... ولی نه ، این آخری فرق می کنه.

راحت نشستیم و یه بندری و یه جیگر سفارش دادیم.

تا غذا آماده بشه اون شروع کرد.

(همتون شاهد باشین ها اون شروع کرد نه من)

اینجوری شروع کرد....

اون: این شعر یادته؟

من: کدوم شعر؟

اون: چو در جهان نشان ز ثروت است......

من: بی خیال ،دوباره شروع نکن.

اون:دوباره از کی ؟ از آخرین بار گمونم هفت سال گذشته.

من: خیلی گذشته.

اون: یه عمر گذشته.

من: به اندازه یه کلاس اولی.

اون:به اندازه یه امتحان.

من: به اندازه دیر رسیدن به یه امتحان.

اون: به اندازه به تعویق افتادن امتحان ها به خاطر  خاطر رحلت.

من: به اندازه گریه.

اون: به اندازه خنده.

من: به اندازه کمبود غذا.

اون: به اندازه موز کیلویی 1000 تومن سال 67.

من: به اندازه نوشابه دونه 5 تومن سال 66.

اون: به اندازه اون آدم آهنیه که سال 65 2000 تومن بود.

من: به اندازه بلیت 1 تومنی سال 64.

اون: به اندازه ....

من: به اندازه یه عمر گرون.

اون: عمر گرانمایه.

من: طی شد این عمر تو دانی به چه سان.

اون: پوچ و بس تند چنان باد دمان.

من: آقا این ساندویچ ما آماده نشد. یه دوتا نوشابه هم به ما بده ....

اون: حالا چی ؟

من: حالا چی چی؟

اون:نمی خوای بازم ادامه بدی ؟

من: چه فرقی می کنه ؟

اون: هیچی . شاید هیچی.

من: چو در جهان نشان ز ثروت است.

من و اون: ز حاصل تلاش کارگر است

به عزم تو ز رای مشت تو

رها یی جهان ز تو به تو

دمی به پا کنیم قیام مردمی

رها شویم ز قید بندگی

 

اون: این سوال همیشه ذهن منو مشغول کرده.

من: کدوم سوال؟

اون: همین که چه دلیلی داره 15 سال از یه انقلاب بگذره اون وقت باز هم همین شعر رو بخوان تو مغز بچه مدرسه ای ها بکنن.

من: اینو فقط من و تو میگیم حتی دوومی ها و اوولی های خودمون هم نمیگن.

اون: شاید تنها خاطره اونها از این موضوع فقط آرش باشه.

من: هنوز هم برف میاد؟

اون: کجا باید برف بیاد . برف سالهاست که مرده.

من: برف هیچ وقت نمیمیره.

اون: تو خودت اونو کشتی.

من: نه من خودم دیدمش.

اون: کی؟ کجا؟

من: وسط تابستون ، بالای کوه.

اون: این قدر دور این قدر دست نیافتنی؟

من: نه زیاد هم دور نبود ، بهش رسیدیم....

.......

اون: سال هشتادو دو یادته؟

من: خورشیدی؟

اون: نه میلادی.

من: آره ، همه دعوا می کردن همه چیز رو خراب می کردن مردمو به جرم خودشون اعدام می کردن.

اون: فقط همین یادته؟

من: نه ، مردمو به جرم تنهایی خراب می کردن، مردمو به جرم فکر کردن زیر تیغ جلاد می بردن.

اون: دیگه؟

من: الکی عاشق شدن یادمه، الکی معشوق شدن  ، فقط برای یه لحظه.

اون: و ...؟

من: فحش و فحش کاری و شیشه شیکوندن.

اون: ....

من: مردن یه آدم قبل از اینکه بمیره.

اون: ....

من: ترکیدن یه آدم از بس فریاد توش انباشته شده بود.

اون: ای کارگر.

من: برپا خیز.

اون: از جاکن.

اون: من: بنای کاخ دشمن.

این لحظه بود که احساس کردم یکی از نواده های اصغر سگ پز بد جوری داره به ما نیگا میکنه. بعد هم گفت که غذا تون آماده اس . در یک سکوت کوچولو بندری و جیگر و که از مزه اش میشد حدس زد واسه همون موقع هاست رو سق زدیم و با افکار گذشته حال کردیم.

چند دقیقه هم بعد از خوردن نشستیم گفت:

اون: کیف پولتو بده.

من: واسه چی میخوای؟

اون: بده .

 دادم بهش . یه نیگاهی بهش کرد و گفت:

اون: چرا توکیفت تریاک نیست؟

من: واسه چی؟

اون: عادت بچه های مدرسه همین بود.

من: نه، عادت همشون نه عادت بعضی هاشون.

اون: بیشترشون.

من: شاید.

اون: فقط سازشکارها این چیز هارو نداشتن .

من: ولی اون هایی رو که می بردن تو اتاق وسطی طبقه دوم زندانی می کردن این ها رو داشتن.

اون: یا اون هایی رو که زیر نظر بودن.

من: یا اونایی که مثل خر درس می خوندن.

اون: یا اون هایی رو که عزیز دردونه بعضی ها بودن.

من: یا اون هایی که همه جا سرک می کشیدن.

اون: یا اونایی که هر کاری دلشون می خواست می کردن.

من: یا اونا یی رو که می بردن اتاق بازجویی.

اون: هر کس یه روشی داره.

من: آره کمونیست ها آدم و می برن باز جویی.

اون: آنارشیست ها آدم ها رو آدم حساب نمی کنن.

من: از فالانژ ها هم باید از ابهت تو خالی شون ترسید.

اون: آره مثلاً 130 کیلو باشی.

من: هیچ وقت اصلاح نکنی.

اون: هیچ وقت حموم نری.

من: گنده بک تو خالی باشی.

اون: از مغزت هم فقط واسه خراب کردن دیگران استفاده کنی.

من: حتی اینقدر مغزت رو به کار نندازی تا یه دانشگاه کوفتی قبول شی.

اون: اصلاً مگه مهمه؟

من: نه زیاد. همین درسته. فکر کردن و به همین نتیجه رسیدن.

اون: آره که میتونی. وقتی بابا ننه پولدار داشته باشی.

من: به یه جایی هم وابسته باشی.

اون: مثه؟

من: مثل یه هیئت.

اون: اصلا هم لازم نیست شغلی داشته باشی.

من: چرا . لازم نیست شغلت رسمی باشی.

اون: آره اینطوری بهتره . اگه شغلت رسمی نباشه اونوقت اگه کسی خواست تهدیدت کنه که حقوقت رو قطع می کنه می تونی جلوی 20، 30 نفر بری چهار دست و پا رو میز و مثل ببعی بگی " نه ترو خدا حقوقمو قطع نکن.

من: خیلی خوبه.

نواده اصغر سگ پز با نگاهش میگفت که سریع پولتونو بدین و برین بیرون قبل از اینکه با یه تیپا بیرونتون کنم.

دوباره تو راه یه سکوت کوچولو داشت درست می شد که خیلی راحتزد شیکوندش:

 

 

اون: الان چیکاره ای؟

من: میبینی که بی کارم که دارم با تو حرف میزنم.

اون: نه ، کلاً میگم خره؟

من: بیکار . بیکار بی آر.

اون: یه پیشنهاد کاری واست دارم.

من: اِ ! کجا ؟ چه طوری ؟ کی؟

اون: یه شرکت.

من: چه جور شرکتی ؟

اون: شرکت صادرات.

من: صادرات چی؟

اون: آلوچه، زغال اخته ،و آلبالو خشکه. خوباشو صادر می کنه خارج بد هاشو هم به اشم صادراتی به داخل غالب میکنن.

من: خوبه. خب کار من چیه؟

اون: خودت چی فکر می کنی؟

من: والا احتمتالاً آبدارچی. از تو بعید نیست .

اون: بابا ایول ما رو اینقدر دست کم گرفتی؟

من: خب ، حالا چی هست؟

اون: ریاست اونجا.

من: نه ، راست میگی؟

اون: دروغ چرا.

من: خب ، چیکار باهاس بکنم؟

اون: هیچی.

من: هیچی؟

اون: آره فقط حقوقتو می گیری.

من: چطوری؟

اون: به راحتی ، فقط باید چند تا چیزو رعایت کنی.

من: مثلا چی؟

اون: مثلاً مثل کسایی باشی که تورو رئیس میکنن.

من: چطوریه؟ راحته؟

اون: آره بابا یه ذره کافیه آدم نباشی و زیاد حرف بزنی و شعار بدی.

من: آهان گرفتم خب دیگه؟

اون: باهاس فقط وعده الکی بدی . حرف بزن و عمل نکن.

من: خب دیگه؟

اون: راستش اگه بخوای کانل مثه اونا باشی باید یه هوا کمتر فکر کنی .

من: اینجوری که نمیشه ریاست کرد.

اون: خب باهاس یه نفرو داشته باشی که اون جای تو فکر کنه.

من: و کارامو بدم دست اون.

اون: و هر کاری خواست بکنه.

من: و هرکس رو که خواست استخدام کنه.

اون: نظارت مستقیم در انتخاب آلو های صادراتی داشته باشه.

من: مدیران مشاور رو اون انتخاب کنه.

اون: و به هر کس خواست فحش خار خاشاک بده و کتک بزنه.

من: O.K Now I dub thee that man

اون: ya you dub me that man who

اون:من:UNFORGIVEN

من: خب حالا من چیکار باید بکنم؟

اون:کاری نداره . هر جا که باغ آلو و آلبالو و زغال اخته داره یه نمایندگی بزن ماشالا هزار ماشالا تو این مملکت کم نداریم.

من: یعنی به همین راحتی؟

اون: آره

من: بدون پول؟

اون: به ! مارو دست کم گرفتی؟

من: ببخشید شب بود ریش سیبیلتو ندیدم.رقبا چی؟

اون: این شرکت اینقدر سابقه داره که فقط کافیه تو بری رو آلو های یه باغ دست بذاری و بگی این مال من.

من: خب .

اون: اونوقت صاحب باغ کلی پول هم میده تا آلو شو ببری.

من: واسه چی؟

اون: واسه اینکه شرکت توئه.

من: نه!؟ راست میگی؟

اون:جون تو.

من: خب باغبون چی  اون که کلی واسه آلبالوئه زحمت کشیده؟

اون: بیخیال اون فقط یه باغبونه.

من: خب تو چی کار میکنی؟

اون: نظارت.

من: چطوری فرض کن من شونصدو هشتادو هشت تا شعبه بزنم . اون وقت تو چطوری می خوای  رو همه اینا نظارت داشته باشی؟تازه همه جا هم پخش شده. از تهران . مشهد و اصفهان شهرکرد گرفته تا علی آباد کتول.

اون: خیلی راحت، کافیه همه ازم بترسن و رئیس همه شعبه ها رو هم من تعیین کنم .

من: نگو نگو تا تهش رو گرفتم . حالا فرض کنیم که یکی پیدا شد که بخواد یه شعبه بزنه و من هم بهش اجازه بدم ، یعنی من رئیسش کنم.

اون: خب ادامه بده.

من: آره شعبه شو میزنه و آلو ها رو جمع می کنه و حسابی کارش میگیره.

اون: یعنی من هیچ کاره؟

من: یه جورایی. ناسلامتی من رئیسم ،آره کارش میگیره  و حسابی شعبه شو به عرش می رسونه.یادت نره شرکت واسه منه  پس این به عرش رسوندن منو بالا می بره.

اون: نمی تونه با روش خودش ادامه بده .

من: چرا؟

اون: چراشو نمیدونی؟ حتی می دونی که چند سال هم دوام میاره.

من: احتمالاً سه سال.

اون: و بعد ؟

من: چی احتمالاً بدهی بالا میاره و میره زندان.

اون: چطوری؟

من: نمی دونم ، یه جوری که به شرکت ربطی نداشته باشه، مثلاً مسائل خونوادگی.

اون: و...؟

من: و اینجاست که تو وارد می شوی .((رینگو وارد می شود))

اون: رئیس شعبه عوض میشه.

من: مواظب باش اگه زیاد مسخره بازی در بیاری همه می فهمن.

اون: خب باشه ، رئیس رو دوباره عوض می کنم و یه تیکه لاستیک رو میکنم رئیس.

من: چرا لاستیک؟

اون: چون بتونه فشار رو از دو طرف تحمل کنه، تازه پسر رئیس قبلی رو هم میکنم مسئول روابط عمومی همون شعبه.

من: خوبه. آخ!

اون: چی شد؟

من: هیچی گمونم یکی نفرینم کرد، انگشت کوچیکم درد گرفته.

اون: مهم نیست ،موضعیه، بزرگ میشی یادت میره ، به قول قدیمی ها از دل برود هر آنچه از دیده رود ، تازه دوا هم داره فقط پول.

حالا رسیده بودیم میدون . همون میدون که از شونصد سال پیش کارگر ها دورش جمع میشدن و منتظر کار می موندن، از اون موقع تا حالا خیلی فرق کرده . 10 ،20 میلیون خرجش شد تا تبدیل بشه به یه میدون خوشگل. ساعت وسطش رو برداشتن و یه حوض قشنگ بی آب و بی برق توش درست کردن . با وجود این هنوز هم ماشین هایی که از بالا میان از سمت چپش دور می زنن نه راستش.

تازه داشت سکوتمون گل می کرد که ...

اون: خب ریبرال دیگه چه خبر؟

من: هیچی کمونیست.

اون: از آدم های اون موقع چیزی یادت هست؟

من: کم،

          یه سری کمونیست مرشد پرست.

          یه سری لیبرال تو خود

          یه سری فالانژ رابطه دار

          یه سری فاشیست بی رابطه

          یه سری چپگرای توقیف شده

          یه سری راستگرای تو "قیف" شده

          یه سری آدمهایی هم که کاملاًعنصر نامطلوب بودن

اون: خب سرشون چی اومد؟

من:    کمونیست ها دچار پراکندگی شدن و هرزچندگاهی صدایی ازشون در میاد

          لیبرال ها پوست انداختن و از خودشون بیرون اومدن

          فالانژها به پول رسیدن

          فاشیست ها هنوز هم دارن فریاد میزنن

          چپگرا ها فرار کردن

          راستگراها از تو قیف رفتن تو سطل آشغال فراموشی

          عناصر نامطلوب هم اخراج شدن.

اون: بابا سیاستدان ، یه هوا از سیاست بیا بیرون .

من: باشه.

اون: اوضاع مدرسه چطوریه؟

من: از چه نظر؟ سیاسی؟

اون: نه بابا، فلسفی عرفانی . با اون موقع چه فرقایی کرده؟

من: هیچی ، اون موقع شیخ اشراق بود و مولوی و شیخ صنعان و بسطام و عشق و شمع و شرقگرایی، آخراش دیگه داشت می رفت تو مایه های تن تن و سندباد. الان دیگه تبلیغ ممنوعه، همه چیز مثلاً دست خود بچه هاست، حالا شده کوئیلو و اشو و کاستاندرا و افسانه شخصی و جنگجوی نور و متالیکا و غربگرایی و از این حرف ها (( حالا به جای اینکه بخوان برن مکه دوست دارن برن سانتیاگو))

اون: چرا؟

من: محض ارا ! وقتی آقای ادبیات داستانی شده مترجم اشعار جان لنون، وقتی کسی که در مورد اشراق و عرفان و فلسفه می نوشت حالا سرگیجه گرفته ، وقتی اونی که تا دیروز دم از مرام و معرفت میزد حالا به خاطر پول خرخره داداشش رو میجوئه. دیگه از بچه هایی که با هری پاتر بزرگ شدن چه انتظاری داری.

اون: ناراحت کننده س.

من: شاید، اون موقع یه سری که جمع می شدن پولاشون رو میذاشتن رو هم و یه آشی میخریدن و با هم می خوردن بقیه پول رو هم مساوی بین خودشون تقسیم می کردن.

اون: الان هم دوتا سه تا دور هم جمع میشن و به زور دنگی یه پیتزا میخرن و با هم می خورن ، تازه تو پولش هم با هم دعوا دارن .

من: اون موقع به زور اجازه میگرفتن از مدرسه برن بیرون و مغازه حیدر  ، ده تا بستنی قیفی غیر پاستوریزه بخرن و میومدن تو سرویس فیات یا بنز عهد بوقشون می شستن  و با لذت میخوردن.

اون: الان میرن پیش اکبر و دوتا سالار بستنی میخرن هی غر میزنن چرا بسته اش گوشه نداره و چرا کثیفه و با عجله قبل از سوار شدن به سرویسه سواری سمندشون می خورن تا ماشین رو کثیف نکنن ، اکبرو هم هی فحش میدن که گرون فروشه.

من: اون موقع تانکر آب بی مصرف رو بر میداشتن و خودشون طرح میریختن و خودشون تحقیق می کردن و بدون هیچ ادعایی با لوازم اضافی ازش زیردریایی می ساختن .

اون: حالا فکر ساختن یه چیزی رو میکنن ، از اینترنت دو سه روز تحقیق جمع میکنن ، میدن براشون ترجمه کنن و سفارش خرید شونصد نوع لوازم رو میدن که از بیرون براشون بخرن و مثه کنه ،زگیل  مدرسه میشن و کلی هم ادعا می کنن و یه ذره از پروژه شونو جلو میبرن آخر باهاش حال نمیکنن و ادامه نمیدن و هیچ کاری نمیکنن .

من: پروژه شون چی بود؟

اون: ساختن ماهواره آدم یاب با G.P.S

من: بابا اینکاره ها . G.P.S دیگه واسه چی؟

اون: خب واسه اینکه ماهواره جاشو رو زمین پیدا کنه دیگه.

من: آهان!

اون: تو از معلم های اون موقع تاثیری گرفتی؟

من: این جمله برام خیلی آشناست.

اون: حالا گرفتی یا نه؟

من: بستگی داره باد از کدوم طرف بیاد.

اون: فرض کن از شمال غرب.

من: آهان ، در این صورت نه ، یه خاطره بودن که الان هم فراموش شدن.

اون: جنوب غرب چطور.

من: یک سری آدم که در ساختن انسان مهمی چون من نقش داشتن ولی خودشون اصلاً آدم نبودن.

اون: اگه از غرب بیاد چطور.

من: مزخرف ترین آدم هایی که تو عمرم دیدم.

اون: جنوب شرق.

من: آدم های خوبی بودن ما هم خوب شدیم.

اون: شمال شرق.

من: آدمهای خوبی بودن ما قدر ندونستیم.

اون: و از شرق؟

من: ....

اون: خوبه حداقل فهمیدم کدوم وری هستی.

من: بماند.

اون: از دیوار پشت حیاط چه خبر؟

من: کدوم دیوار؟

اون: همون که آجر هاشو کنده بودین تا وقتی معلم آمادگی دفاعی مجبورتون می کرد عملیات چریکی انجام بدین راحت ازش بالا برین.

من: کدوم عملیات چریکی؟

اون: همون که اول مجبورتون می کرد از سقف دستشویی برید بالا بعد بپرین رو یه بشکه.

من: آخ!

اون: چی شد ؟

من: هیچی داشتم می پریدم یه پام نیومد رو بشکه.

اون: اتفاقی که برات نیفتاد؟

من: خودت حدس بزن . واسه پام نه ولی بقیه شو نمی دونم ، مهم نیست پیرهنم سبز تیره چارخونه بود و انداخته بودم رو شلوار سیام چیزی نشد.

اون: آره می گفنم بعد بدو بدو می رفتین طرف همون دیوارو ازش بالا می رفتین و درست جلو گودالی که بچه ها واسه مرغابی ها کنده بودن باهاس می پریدین پایین.

من: خب ، آخرش؟

اون: آخرش هم یا باید صد تا بچه رو رو ی یه فرش 3×4 جا میداد یا تو دوتا توالت تازه یه سری هم پابرهنه بودن.

من: آهان!

اون: آهان و مرض از دیواره چه خبر؟

من: هیچی ،آجراشو پر کردن جلوش رو هم کردن انباری تا بچه ها موقعی که تو صف وایسادن و دارن آتیش خاموش کردن معلم آمادگی دفاعی رو مثه یه سری قورباغه بی حال نگاه می کنن ، اونو نبینن.

اون: نه راست میگی ؟

من: آره.

اون: خب از باغچه های حیاط پشتی چه خبر؟

من: کدوم حیاط پشتا کدوم باغچه؟ گل های آفتابگردون رو که همون سالها با خاک یکی کردن الان هم یا روش غذا می خورن یا امتحان میدن.

اون: یعنی دیگه بچه های محل نمیان با سنگ کوه های آتشفشان اونارو خاموش کنن؟

من: نه! آخه دیگه اونها حال کوه آتشفشان درست کردن ندارن.

اون: راستی از آزمایشگاه ها چه خبر؟

من: از آزمایشگاه شیمی 2تا زیست 3نفر فیزیک هم یکی.

اون: اینایی که شمردی خبر بود؟

من: نه، تعداد آدم هایی بود که تونستن توسط اینها به جایی برسن.

اون: ایول! به کجا جشنواره خوارزمی. جشنواره تحقیقات دانش آموزی. رنگ کردن سلول جانوری، ساختن بزرگترین بلور ،ثبت یه اختراع کوچولوی فیزیکی، تشریح مغز یه موش بدون اینکه موشه بمیره؟

من: نه

اون: پس چی آز اینها بالاتر؟

من: یه جورایی. مسوول اون آزمایشگاه ها تونستن مدرکشون رو با تحقیقات آزمایشگاهی راحتتر بگیرن.

اون: یعنی...؟

من: من چیزی نگفتم ، من تکذیب می کنم.

اون: نه تو باید افشا کنی.

من: مگه من آدم فروشم؟

اون: نه، اگه بودی که اینجی نبودی.

من: پس کجا بودم؟

اون: اگه خیلی مقامت خوب بود با یه سزی ائتلاف می کردی، وگرنه مجبور بودی فرار کنی اردستان.

من: بگذریم.

 اون: آره بگذریم ما رو چه به این حرفها.

 رسیدیم به خیابون اصلی، کمی همدگرو نیگا کردیم و بی هیچ حرفی دوتای رفتیم طرف جنوب هردوتامون کلی ساکت بودیم، نمیدونم تو ذهن اون چی می گذشت شاید مثه من داشت به خودش فکر می کرد یا شاید مثه خودش به من.

راه زیادی نبود ولی خسته کننده بود اصلاً مثل اون موقع هایی نبود که با بروبچه ها همین مسیر رو میر فتیم و نمی فهمیدیم کی رسیدیم.

یک ذهن خالی خالی ،آماده پر شدن از همه چی ، از خوب و بد از زیبا و زشت از حق و ناحق از خدا و شیطان.

آماده برای پر کشیدن و در حسرت اینکه چرا این همه دور بودم از اون ، و در آرزوی جدایی هرچه زودتر از اون و فرار به سوی نا کجا آباد زندگی.

صورتش رو نگاه کردم، بی احساس بی روح بی زندگی مثل همیشه. ولی نه این دفعه از دفعه ها قبل بی روح تر و بی احساس  تر نشون می داد.

معلوم بود که حرفاش تموم شده ، ولی من چی....

حرف های جفتمون از یه جنس بود ،هردوشون یه بو رو میدادن جفتشون یه مزه داشتن. هردو از جنس زبر گذشته بودن و بوی نای فراموشی می دادن و مزه گس حقیقت.

یه حقیقت فراموش شده واسه گذشته.

ولی آینده چی؟

اونقدربه فکر گذشته بودیم که آینده از یادمون رفت.

هنوز در فکر اون پاک کنی بودم که همون روز اول زده بود خرابش کرده بود.

هنوز در فکر اون دعوایی بودم که پشت مدرسه با هم کردیم و یکی از معلم ها هم فقط نگاه می کرد.

هنوز در فکر اون فحشی بودم که اون روز تو کارگاه بهم داد و جلوی همه کلی حالم گرفت.

هنوز در فکر اون اسمهایی بودم که روم می ذاشت و کلی مسخره ام می کرد.

هنوز در فکر ....

هنوز در فکر اون وقت هایی بود که به خاطر اسمش مسخره اش می کردن.

هنوز در فکر اون روزی بود که تو کوه خورد زمین و دست و پاش شیکست.

هنوز در فکر اون روزهایی بود که معلماش رو مسخره می کرد.

هنوز در فکر اون لحظه ای بود که از معلمش جلوی همه بچه ها کتک خورد.

هنوز در فکر ان بودیم که چرا یهویی وسط سال تحصیلی معلم ها یا مدیر دیگه مدرسه نمیومدن.

تو ذهن ضعیفش این ضرب المثل پر می زد:

" خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو"

تو ذهن قوی خودم این مسئله پر میزد:

" خواهی نشوی رسوا همه رو همرنگ خودت کن"

دیگه داشتیم به میدون بی میدون می رسیدیم.

این بار من سفال ظریف سکوت رو ترک دار کردم:

من: سال هشتادودو یادته؟

اون: میلادی؟

من: نه خورشیدی.

اون: آره . همه دعوا می کردن، همه چی رو خراب می کردن، مردم  به جرم خودشون اعدام می کردن، مردم و به جرم تنهایی خراب می کردن،مردمو به جرم فکر کردن زیر تیغ جلاد می بردن ... الکی عاشق شدن یادمه ،الکی معشوق شدن یادمه، فقط برای یه لحظه، فحش و فحش کاری و شیشه شیکوندن.

و مردن یه آدم قبل از اینکه بمیره به خاطر اینکه فریاد هاشو ،نه حرفهاشو تو خودش انباشته کرد.

لحظات آْخر تو سکوت زیبایی گذشت.

لحظه جدایی مثل اون قدیم ها(نه خیلی قدیم) خیلی خشک با همدیگه خداحافظی کردیم و برای هم آرزوی روزی رو کردیم که به خاطر اینکه "آه"هامون رو تو خودمون انباشته کردیم بترکیمو بمیریم....

... هوالاول و الاخر والظاهر والباطن و هو بکل شئ قدیر.


 
comment نظرات ()
 
 
آن بالا که بودم
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧
 
آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود. اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند: پاریس، خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود گفتم حرف اش را هم نزنید. بعد قرار شد کلودیا زنم باشد با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد، با سرطان و تصادف. کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند.
(به نقل از یکی از همین سایتها)

 
comment نظرات ()
 
 
The Wall
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳
 

نمی خوام کسی منو در آغوش بگیره

احتیاج به زندون محبت کسی ندارم

نمی خوام چیزی منو بیهوش کنه

دیگه تو رویاهام هم چیزی ندارم

رو دیوار سرنوشتم دیدم چی نوشتن

پس دیگه هیچ سرنوشتی ندارم

زمین زمون ای آسمون

احتیاج به هیچی ندارم

نه!نه! ای مردمون

احتیاج به هیچ کدومتون ندارم

فقط یه دیوار پر آجر

از تموم زندگیم دور خودم دارم

و وای به وقتی که این دیوار بشکنه

یه دیوار شکسته که میشه اون طرفشو دید

ولی نمیشه ازش گذشت.

ALL IN ALL IT WAS JUST

ANOTHER BREAK IN

THE WALL


 
comment نظرات ()
 
 
پس چه
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠
 

اگر ذره مورچه بالداری می بودم (و نه کبوتر و گنجشک و حتی کلاغ) انقدر بالا می رفتم  تا برسم به عرش بی حجابش و فقط می پرسیدم این زندگی پس چه.....

 

دوست بداریم تا دوست داشته نشویم پس چه....

 

محبت کنیم تا عمری محتاج محبت پس چه....

 

هزاران بار بمیریم و نیازمند مرگ پس چه....

 

اشکریزان همه باشیم خشک از دریاچه ای بی دریغ پس چه....

 

سایبان همه باشیم و در انتظار قطع شدن پس چه....

 

دلدار همه باشیم و بی دل خود پس چه....

 

سرآغاز همه باشیم و همیشه در سرانجام خود پس چه....

 

لالایی گوی همه باشیم و رهگذر شبهای دراز خود پس چه....

 

پس چه....

 

پس چه....

 

پس چه....

 

و فقط یک پاسخ می شنیدم

 

چرا که نه؟!


 
comment نظرات ()
 
 
ابا
نویسنده : هادی حداد - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩
 

سایه ای را در انحنای سایه من پایمال می کنی و هیچ به آن نمی اندیشی که که بوده ایم و که هستیم و که خواهیم بود در انتظار فردایی زود گذر هستی که به ناگاه بیاید و برود و فقط رد پایی از خود در کشاکش درد این روزگاران غریب به جای بگذارد.

سایه ای را در انحنای سایه من پایمال می کنی بدون آنکه به حرمت سایه ها بیندیشی و همچنان از ناخود آگاه ذهنت یه اندرون عمیق روحت دخمه می زنی که خود را بشناسی بدون آنکه بیندیشی به خود.

سایه ای را در انحنای سایه من پایمال می کنی و.......

.

.

.

 

صدای زنگ توی گوشت می پیچه و در حالی که چشماتو می مالی هم می خوای از خواب بیدار بشی هم صدای زنگ ساعت رو خفه کنی هم دوباره بخوابی

تو ذهنت به عالم و آدم فحش می دی و دوباره مثه هر روز صبح برنامه رادیویی مغزت یه آهنگ درخواستی رو به درخواست خودش پخش می کنه و از شانس خوبت ایندفه خوشگلا باید برقصن اندیه

یه سری دیگه فحش می دی هم به این راننده تاکسی ها که نمی تونن آهنگ درست حسابی تو ضبط ماشینشون بذارن و هم به خودت که کافیه یه آهنگ رو یه بار بشنوی تا حفظش بشی و دوباره به خودت فحش می دی که استعداد حفظ کردنت توی همینه نه فرمولای مزخرف ریاضی ۱ و فیزیک ۲

.

.

.

.

ابایی نداشت از اینکه بگه کی بوده و به کجا رسیده

هر کس دیگه ای جای اون بود  یه استاد شیمی با این موقعیتی که الان داشت اصلا صداشو هم در نمی اورد که از یه روستا پاشده اومده اینجا

حتی به لهجه اش هم کاری نداشت

وقتی می گفت چند تا کار عوض کرده و چه کارایی رو با چه حقوقایی ازش گذشته آدم می موند

از بیان اشتباهاش هم ابایی نداشت

حتی داستان اولین باری که دوچرخه رو با زنگ می بینه رو هم با آب و تاب می گفت

میگه: شیمیدا نه میگن تمام آدم ها ساختاره مولکولی شون یه شکله

همه ماده آلی هستن

همه از کربن و هیدروژن و اکسیژن درست شدن

پس همه شکل همن

ولی اونا نمی گن که آدم ها روح هم دارن

اگه اینطور بود چرا فقط یه امام علی داریم

.

.

.

.

سایه ای را در انحنای سایه من پایمال می کنی و سایه را در انتهای به حراج می گذاری.

به افتخار حرمت سایه ها لعنت...........بشباد.........


 
comment نظرات ()