مثل يك ...

 
جنگ قدرت
نویسنده : هادی حداد - ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
 

سیاست رسیدن به قدرت       سیاست رسیدن به حکومت

یاسای علم کشورداری         یاسای فرونشاندن شهوت

دروغی به بزرگی دنیا          دروغی برای یک حمایت

آرزوی آقایی به مردم           آرزوی آزادی جنایت

حلاوت زیبای پیروزی            حلاوت برد در یک رقابت

مقدس مآبی خودی ها           مقدس مآبی حکومت

داشتن یک سپاه منظم         داشتن ارتشی بی نهایت

همیشه کشتن پیر و جوون     همیشه بردن جنگ قدرت

مشخص کردن راه مردم         مشخص کردن راه ذلت

خاموش کردن صدای انسان     خاموش کردن شک و شکایت

وکالت مجلس واسه تحقیر      وکالت مجلس واسه ثروت

داشتن ثروت تو بانک سوییس    داشتن ثروت بی مرارت

شمردن باغهای پر پسته        شمردن هر جرم و جنایت

مرگ بر هر چی که بدمون میاد     مرگ بر زندگی بی حکومت

راز ترور کردن شخصیت        راز ترور ها روی سیاست

درد همه ما فقط یکیست      درد رفاقت در اوج نفرت


 
comment نظرات ()
 
 
نامه
نویسنده : هادی حداد - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
 

با سلام خدمتت ای دوست    حال و احوالت چطوره

کارو بارت خوب می چرخه؟    دخل و خرجت جوره جوره؟

چه خبر از دوست و رفیقا    بروبچه های تهرون

توی کوچه روز جمعه    بازم برپاست توپ و میدون؟

چه خبر از نازنینا    دوستای خوب و صمیمی

آدمای توپ و میزون    مردم گرم و قدیمی

هنوزم اول هفته    صبح شنبه سر کارین؟

واسه ماهی یه قرون پول    تا شب جمعه بیدارین؟

هنوزم صبحهای جمعه    پای کوهتون به را هست؟

تو پلنگچال و کلکچال    یا که دربند هنوز جا هست؟

هنوزم عصرای جمعه    انتظاره همه عشقت؟

تو چشات ابره و اما    غصه بسته راه چشمت؟

هنوزم عصرای جمعه    دل آدما گرفتس؟

برای رسیدن دوست    راه آسمونها بستس؟

هنوزم وقتی تو کوچه    راه میرین با هم یا تنها؟

یه ماشین سرد بی روح    زده تو گوش شماها؟

هنوزم وقتی وی خندین    یا که برپاست رقص و آواز

می کوبن توی صداتون   می چینن اون پر پرواز؟

هنوزم قاتل بی رحم    که زده به نیست و هستت

توی دانشگاه فنی میشینه کنار دستت؟

هنوز اون دزد دغلباز    که خالی کرد جیب مردم

میشینه رو مبل قرمز    می زنه نیش مثه کژدم؟

هنوز اون علامه دهر   که همه چیز و میدونه

رفته توی غار عزلت    همیشه تنها میمونه؟

 

 

حالا که وقتی نمونده    واسه از سد گذشتن

دلتو بزن به دریا     در این زندون و بشکن

خودتو از من رها کن    من و بنداز زیر پاها

برای نجات از غم    دستتو بکش به ابرا

چشم خورشید و نگا کن    مثه چشمات پر ابره

تو گلوش هنوز یه بغضه     هنوزم ضعیف و زرده

زندونی شده تو دست    دیو و شیطون زمونه

اگه ما با هم نباشیم    دیگه از ما چی میمونه

 


 
comment نظرات ()