مثل يك ...

 
میگم...
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
 

بهش میگم :برو

میگه: فراره

میگم: موندن حماقته

میگه: نه اعتقاده

میگم: یازده سال کم نیست

میگه:تموم میشه

میگم:عمرته ها

میگه:حقه

میگم:به همون خدایی که می پرستی حق نیست

میگه:راست میگی

میگم:بچت الان ٨ سالشه اون موقع ١٩ سال

تنش میلرزه

میگم :به خدا اعتقاد رو تو آزادی میشه گسترش داد

سرشو میندازه پایین

میگم:اینا هیچی حالیشون نیستا

میگه:راست میگی

میگم :اینا یه مشت وحشی از خدا بی خبرن

میگم:اینا اعتقادشون سر دین و ایمون و خدا نیست

میگم: اینا دروغ و تزویر و ظلم و جرم و جنایت تو خونشونه

میگم:اینا یه مشت عوضین

میگم: دین اینا پول و قدرت و جاه و مقامه

میگم:اینا به خدا اعتقاد ندارن

میگم:یه روز سیاه پوشیدنت تو عاشورا میرزه به چهل روز عزاداری اینا

میگم:اینا ناموس سرشون نمیشه

میگم :اینا آزادی سرشون نمیشه

میگم:اینا هیچی سرشون نمیشه

میگم:........................

میگه :باید بمونم

میگم: گناهت چیه میدونی؟

میگه: ندارم

میگم: جرمت چیه میدونی؟

میگه: تهمت و بهتونه

میگم:عدالت کو؟

میگه :نمیبینم

میگم:کاری بکن

میگه:نمینونم

میگم:یازده سال کم نیستا

میگه: میدونم

میگم: خونواده ات

میگه:میسپرم به خدا

میگم :خدا خودش سپرده بود به تو

................

هیچی نمیگه

فقط زیر لب زمزمه میکنه

اعتقاد

اعتقاد

اعتقاد


 
comment نظرات ()