مثل يك ...

 
خستگی
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٥
 

هو

خدا بیامرزدش آن سفر کرده را
در خواب دیده بودمش که دوتا بود
یکی با هیبت همیشگی رندان غزلخون
و دیگری با هیبت ساختگی مردان دعا خوان
و چه دیر شناختمش و چه زود باختمش
چه دیر بازگشتم به اصل و وصلم که خودش داد میزد
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش    باز جوید روزگار وصل خویش

چه زود دادم به او دل و دین و عقل و هوش و کار و بار و زندگی و زمان و مکان و فرصت جبران را

چند روزیست در گوشم می خواند:

I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot
erase


و رفت
تف به این زندگی نکبتی که وادار می کنه آدم توی این دنیای عوضی زندگی کنه
برای اولین بار به ذهنم خطور کرد که بگویم خدا بیامرزدت صادق
که همانا یگانه مردی که نفسش را کشت خلق کردی



همه و همه و همه مردان نامردی بودند که ظلم کردند و رفتند پی زندگی راحتشان
نیاز همه همین است
خور و خواب و خشم و شهوت
در بعضی بیشتر و در بعضی کمتر
نمیدانم چون خودشان دعایشان کنم یا چون خودمان نفرینشان
تف و تفو بر ریششان(به خصوص حالا که دیگر ریشی برایشان باقی نمانده)

پسری داشت مخ دختری را میزد به رسم زمانه
مداخله کردم به جبر زمانه
.
.
آخر فهمیدم نه گرگ بودن پسر به من ربطی دارد نه معصومیت نداشته دختر

تفو بر آنکه بار اول خواند .....برف می بارد
هنوز هم برف می بارد تا مثلا خط سفیدی بکشد بر سیاهی گناه داشته و نداشته ما
نمی توانی با همه باشی و همه را از خود راضی کنی
نمی توانی همه را صبح اول وقت بکشی مدرسه و بهشان کله پاچه بدهی
نمی توانی برای همه در اتاق نیمه تاریک مدرسه داستان مرگ آرش را با خط خوش بنویسی و بهشان هدیه کنی

سخت است مقدس بودن و ماندن

she said:brother john it's hard to be holly
would you like to be  A man

دیگر به جایی رسیده ام از مفهومات زندگی که شک دارم نکند شیخ عطار هم داستان شیخ صنعان را از میانه تغییر داده و چه بسا اکنون پسر مسیحی بزرگ شده  شیخ دارد مخ دختر یهودی بزرگ شده کشیش جان را میزند.

زندگی ات سرشار از شادی امیر که خوب گفتی
"کی گفته لیلی و مجنون به هم نرسیدن، رسیدن .روی یه تخت فنری که صدای قژ قژ فنراش گوش الهه عشق رو کر می کرد"

کی میگه آرش تنها بود
من که شک دارم. مرد به اون خوش تیپی با اون کروات قرمز و صورت سه تیغ و کت شلوار سفید


خبر فردا :الهه دیگری متولد شد
جانشین بودا آمد
هندیان باستان لطفا جمع بشید در این مکان خانمها و آقایان
به معبد الهه جدید خوش آمدید تا نمرده است ازو بهره ببرید
به خانه دوم راسپوتین مقدس خوش آمدید حظش را ببرید و خوش باشید

صادق می نویسمش

مردی که نفسش را به حراج گذاشت (در مزایده به پایین ترین قیمت)


 
comment نظرات ()