مثل يك ...

 
ادامه
نویسنده : هادی حداد - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱۸
 

.......ما برای اون پسر دست تکون داديم پسری که حالا در حالی گدايی می کرد که يه کروات هم گردنش بود.

THIS IS THE END


 
comment نظرات ()
 
 
يه داستان راحت
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٥
 
بالاخره تونستم بعد از مدت ها ببينمش.
نه اون دختره رو نميگم كه قبل از دانشگاه گلوم پيشش گير كرده بود.
اون مرتيكه اي كه ازش طلبكارم رو هم نميگم.
رفيقم رو ميگم كه از بعد از دبيرستان نديده بودمش.
از اون موقع فقط دورادور ازش خبر داشتم كه عضو يك گروه حمايت از كودكان بي سرپرست شده .
كارش هم شده سفر كردن و اين طرف اون طرف سخنراني كردن.
البته زياد هم دور از ذهن نبود با اون احساساتي كه اون داشت و اون طرز حرف زدن .
يادمه يه بار سر يه موضوع با معلمون يه جوري صحبت كردش كه همه حتي خود معلم هم گريه اش گرفت.
بگذريم....
آره كنار خيابون ديدمش . قيافش زياد فرقي نكرده بود از همون موقع ها هم كه خوش تيپ بود.
فقط از جلفي در اومده بود و يه هوا رسمي تر شده بود .
با يه كت شلوار يه دست سياه و يه پيرهن سفيد و يه كروات كه يه ذره گردنشو اذيت مي كرد. ومعلوم بود كه مجبوره اين جوري لباس بپوشه.
بعد از كلي حال و احوال و ماچ و بوسه و تعارفات معمول و حرفاي بيخودي ديديم كه جفتمون بيكاريم و بد جور گشنه (ميگفت دو سه غذاي درست حسابي نخورده منهم كه گشنه مادر زادم)تصميم گرفتيم كه به خودمون حال بديم و بريم يه رستوران با كلاس و با دو پرس چلو كباب سلطاني دلي از عزا در بياريم البته مثله همون موقع ها كه مي رفتيم بوفه كثيف مدرسه و ساندويج كالباس مي خورديم دنگي.
كنار رستوران يه بچه دوره گرد رو ديديم كه نشسته بود وبا با مو هاي ژوليده لباساي كثيف مثلا آدامس مي فروخت ولي جوري داشت وقت ميگذروند كه انگار همه آدمايي كه از جلوش رد ميشن نوكرشن.
بيخيالي طي كرديم و رفتيم سر ميز سفارش غذا داديم.
بدبختي از وقتي شروع شد كه طرف خواست لقمه اول رو فرو بده . به سرفه افتاد و آخر با ضرب و زور يه پارچ آب حالش جا اومد.
ازش پرسيدم چي شده گفت كه خودش هم نمي دونم چند روزيه اينجوريم خصوصا وقتي تو مجالس رسمي هستم نمي تونم راحت چيزي بخورم .
كمي فكر كردم و گفتم دليلش رو من مي دونم. با تعجب پرسيد چه دليلي.
چند كلمه اي بهش گفتم بعد هم گفتم ديگه دست خودته كه چه جوري از دست اين احساس خلاص شي.
سري تكون داد و فكري كرد .
بعد بلند شد و چند رفت دستشويي . بعد هم از رستوران بيرون رفت و سزيع برگشت.
نشست و خوشحال و با راحتي غذاشو خورد بدون هيچ مشكلي.
موقع حساب كردن هم نذاشت پول غذا رو حساب كنم.
از رستوران اومديم بيرون دستي هم براي اون بچه تكون داديم كه حالا.....


هه هه ..
درسته كه اسمش راحته ولي قرار نيست كه به همين راحتي تموم بشه.


 
comment نظرات ()