مثل يك ...

 
 
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٦
 
آخ سلام
وای عيد اومد
من به شخصه آرزوی يه سال خوب رو ولسه شوما ها دارم
اگه خودتون نميخواين بهم بگين پس بيگيرم

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
 
آقايون و دوستان يه سوال
فکر می کنيد نرفتن به مدرسه و يه روز از دست يه سری بچه اولی (با مديريت اساتيد ايرانی و برومند)و دومی (به کارگردانی جناب استاد طباطبايی)راحت بودن .به داشتن ۴۰ درجه تب و سر درد خفن و استخون درد(به سبک معاتيد)و گلو دردی که مانع حرف زدن عادی ميشه و خوردن سه فقره آمپول در آن واحد و داشتن مقادير متنابهی قرص و کپسول و شربت و آمپول نزده(در آن واحد )بيازه.
(راستشو بخاين من ميگم که ميارزه
 
comment نظرات ()
 
 
ادامه
نویسنده : هادی حداد - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٢
 

حمد باد ملكي را......


آري .
روزي يكي از دوستان از من پرسيد كه: آيا آدميانزبان يكدگر دانند.
گفتم :خير .گفت: از كجا داني.گفتم : در دنيايي كه شايد تنها وجه تمايز آدميان رنگ پوستشان باشد ايشان به هزاران زبان و لهجه صحبت مي كنند تو از كجا انتظار داري كه زبان يكدگر بفهمند.
گفت كه تورا اين مهم از كجا معلوم گشت . گفتم : چون مصور به حقيقت خواست كي نيست مرا هست كند مرا به صورت آدمي آفريد ودر آن ديار كه من بودم آدميان ديگر نيز بودند من هر چه مگفتم ايشان فهم نكردي.
گفت: حال بدين مقام چگونه رسيدي .
گفتم: چون من بدان دنيا وارد گشتم جز به دو طريق نمي توانستم سخن خود را باز گو كنم ياگريه يا خنده.چون مي گريستم ايشان همي پنداشتندكه از بابت گرسنگي است يا دردي بر من عارض گشته و چون می خنديدم ايشان پنداشتند كه خوشحالم از آنچه ايشان برايم قرار دادندي حال آنكه گريه من از دوري از موطن خود و پاي گذاردن به سرزميني غريب بود وخندهء من در لحظه اي بود كه حال و هواي دنياي خود داشتمي و بوي خاك پاي يار حس كردمي.
گفت :سپس .
گفتم : چون بزرگتر گشتم و مرا همي خردسال خواندند چون از ايشان حلواي اين دنيايي خواستم شراب آن دنيايي دادندي و چون لعب باقي ،لهو فاني.
و چون بزرگتر گشتم و به مكتبشان پاي نهادم و مكتب آموز از بعض ايشان چون دانش آسماني خواستم علم ارضي بر من عرضه داشتند و چون آواي نوراني ،شعر ظلماني.
و حال ايشان به طريقي بود كه همواره خواستندي كه مرا از آنچه بودم جدا سازند و مرا هميشه مجنون و ديوانه صدا زدندي.
چون جوان گشتم و برومند و رشيد چون از ايشان عشق پاك خواستم مرا به هوس متهم كردند و چون دوستي ، مرا به هواي نفس.وچون آواز خدايي گوش ميدادم مرا از صداي شيطاني پرهيز مي داشتند .
و حال ايشان به صورتي بود كه خود كلام الهي گوش مي دادند و فقط گوش.
چون مسن تر همي گشتمي و مكتب آموز به بعض ايشان چون از ايشان درس همي خواستم به من ناداني نشان مي دادند و چون ادب خواستم بر من بي ادبي. و مرا به نفهميدن زبان خود مجرم مي دانستند.
چون به سني رسيدم كه ايشان مرا عاقل همي خواندند چون از ايشان در مورد كار هايشان باز خواست مي كردم مرا از خود با تشر مي راندند و چون مطابقت نداشتن اعمالشان را با قوانين الهي يا انساني متذكر مي شدم مرا به حبس و شكنجه وعده مي دادند.حال كه حال ايشان به حالي بود كه هر لحظه كه احتياج داشتندي ياساي خود را از ديوار پاك كردندي و ياساي جديد را حك مي كردند.
چون مسن و پير گشتم و در بستر مرگ اوفتادم چون فرياد مي زدم و آه و ناله مي كردم تصور داشتند كه درد و رنج جسماني عامل آن است به من دارو مي خوراندند و مرا به ماندن در آن دنيا اميد مي دادند و چون آسوده بودم او در آرامش تاثير دارو هايشان را بر من جشن مي گرفتند.حال آنكه آه و ناله من از اين بود كه به ماندن در دنيايشان در لحظهء رسيدن به محبوب نزديك مي شدم و آرامش من از لحظاتي بود كه بوي خاك ميهن بر من وزيده مي گشت و ياد چهره اي فراموش رفته در ذهنم استوار.
و تا لحظه آخر نيز زبان من نفهميدند كه لحظه اي كه من دنيايشان ترك كردم و با بال هاي الهي به پرواز شكر درآمدم و در آسماني بيكران و هفتاد رنگ طيران مي كردم و خوشحال بودم ايشان گريه ها كردندي و طپانچه ها بر سرو سينه زدندي.
و چون من ياد ايشان را تا آخر در قلب داشتمي ايشان مرا فراموش كردند كه در دنيايشان رسم است كه از دل برود هر آنچه از ديده برفت،آري.

.......و هوبكل شئ بصير


 
comment نظرات ()
 
 
سلام
نویسنده : هادی حداد - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٠
 
حمد بلد ملكي را كه ملك هر دو جهان در تصرف اوست.
بود هر كه بود از بود او بود.
. هستي هر كه هست از هستي اوست.
. و بودن هر كه باشد از بودن او باشد.
هوالاول والاخر واظاهر والباطن و هو بكل شئ بصير .

روزي يكي از دوستان از من پرسيد كه آيا آدميان زبان يكدگر دانند؟
(شما بوديد چه جوابي مي داديد)
 
comment نظرات ()